اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
خاطرات مدرسه - قاصدک خاطرات مدرسه - قاصدک
 
قاصدک
شعر و...

خاطرات مدرسه

یاد آن روز که بی غم بودیم ، بی خبر زا همه عالم بودیم

هم چو یک روح ولی در دو بدن ، دل تو بود یکی با دل من

تازه رو چون گل بستان بودیم ، هر دو اطفال دبستان بودیم

صحن جولانگه ما مدرسه بود ، مشکل آن روز فقط هندسه بود

جز ز تنبیه معلم سر درس ، کی مرا بود ز کس وحشت و ترس

کی تو را بود غم و غصه به دل ، یا به جز درس ریاضی مشکل

یاد داری ز دبیر انشاء ، خواستی معنی نومیدی را

گفت امروز نخواهی فهمید ، گویم این را به تو وقتش چو رسید

الغرض جور فراوان بردیم ، تا که آن راه به پایان بردیم

پس شباب آمد و آن بی خبری ، عمر در بی خبری شد سپری

همچو بلبل همه در نغمه و ساز ، گرد گلهای چمن در پرواز

تا که امروز پس از چندین سال ، تا مگر دور کنم جان زملال

تا ز نو تازه شود عهد قدیم ، سوی تو بال گشودم چو نسیم

تا کنم با تو ز نو راز و نیاز ، صبح دم سوی تو کردم پرواز

گفتم ار لب به سخن بگشاییم ، رنگ اندوه ز دل بزداییم

لیک افسوس چه دیداری بود ، لحظه سخت دل آزاری بود

ما دو تن چون دو گل پژمرده ، سیلی از باد خزانی خورده

ناگهان ساکت و خاموش شدیم ، از می خاطره مدهوش شدیم

در زبان قوت گفتار نبود ، دیده را طاقت دیدار نبود

آن چه دیدیم در ایام شباب ، مگر امروز ببینیم به خواب

این زمان غیر گرفتاری نیست ، فرصت یاری و غمخواری نیست

چو غریقی که به ساحل نرسد ، غیر مشکل پی مشکل نرسد

کاش از لطف خدا بار دگر ، می سپردیم ره رفته به سر

کاش ایام خوش مدرسه بود ، مشکل ای کاش فقط هندسه بود

عاقبت معنی نومیدی را ، اوستادی دگر آموخت به ما

«مهدی سهیلی»

 

         See you later

 



سه‌شنبه 3 مهر‌ماه سال 1386 :: 05:54 ق.ظ ::  نویسنده : هدی
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 147233

                    
 
 
 
log
کد ماوس